غافل از اینکه خدا با کودکی است
که چکمه هایش سوراخ است
پی نوشت:نمی دانم سرنوشتم چیست؟...وروزگار مرا به کجا می کشاند
غافل از اینکه خدا با کودکی است
که چکمه هایش سوراخ است
پی نوشت:نمی دانم سرنوشتم چیست؟...وروزگار مرا به کجا می کشاند
اینجا غربت است اینجا همون بن بست منه
اینجا غروبش زجراورترین لحظه ها را برای من به ارمغان می اورد
اینجا نقطه ای از ایران است ولی برای من از تمام غربت ها غریب تر است
اینجا نه طلوع خورشید ونه هم اسمان پر از ستاره اش منو خوشنود نمیکنه
مردم اینجا فارسی را با لحجه ای غلیظ تکلم میکنند که بیشتر واژه هایش
برای من نامفهوم است.......
اینجا شکوفه های مریم بیقدر تر از خار بیابانند....
من اینجا خواهم ماند وتمام احساساتم را درزیر ماسه های کویری دفن
خواهم کرد.....
خسته ام و غمی سنگین روی دلم
پشت پلک هایم دریای اشکی است
وشونه ای ندارم برای ریختن انها
اینجا غربت است
اینجا من خوام پوسید......

عشق بن بست نداره
من هم میخوام چنین کنم ولی اونی که بخوام بهاش چنین کنم پیدا نمیشه![]()
افسوس كه دست سرنوشت
هرچی غمه دنیا که بود
تو سرنوشت ما سرشت
افسوس که دست روزگار
نذاشت بمونیم برقرار
من و تو مال هم بودیم
نفرین به کار روزگار
تقصیر من بود یا تو بود
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیونه ی تو
شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد
از من و جاده ترسیدی
هر چی بهیت گفتم بیا
نیومدی نفهمیدی
افسوس ازاو روزای خوب
که بودی عشق و یار من
چشم حسودا کور نشد
نموندی در کنار من
این لحظه های اخره
هرچی دلت می خواد بگو
بگو عزیزم باز بگو
اما خداحافظ نگو
اما خداحافظ نگووووووووو.....
این تکه ابر را
بالای سر ان درختی
که سالها قبل
در بحبوحه عشق اساطیریمان
درپشت کوچه باغهای (سهراب)
کاشته بودیم
هواشناسی
دیشب اعلام کرد،
در تمام نواحی دشتهای خاطره هایمان
باران نخواهد بارید
دل،دلواپس آن
واژه ی (دوستت دارم )ی است
که بر قامت آن درخت
جا گذاشته بودیم

(عباس سوری)