کیش و مات

خالو احمد به مو گفت هر چی بگنده نمکش میزنند

وای به روزی که بگنده نمک....!!!!

 

شیر که پیر شد لگدش میزنند

وای از این مردم دوز وکلک....!!!

 

فقط ستاره ها هستند که از چشمک زدن منظوری ندارند 

زندگی تکراری

این شعر را دومین باره که می نویسم خیلی دوسش دارم

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد

بین ما هر پنجره دیوار شد

انکه اول نوش دارو مینمود

بر لب ما نیش زهر مار شد

ان رفیقی را که با خون جگر پروردمش

عاقبت بر سر دار اومد و بی معرفت جلاد شد

عاقبت با حیله ی سوداگران

عشق هم کالای هر بازار شد

آب یکجا مانده ام دریا کجاست

مُردم از بس زندگی تکرار شد

تکرار شد تکرررررررررررررار شد

 

از مریم خانم تشکر میکنم که ...... تنها کاری که

تونستم عوض کردن قالب وبلاگ بود

 

راز خلقت

تسلیت به جامعه ی هنر و موسیقی
 
تسلیت به همه ی هموطنان
 
دارم سئوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی اين سرنوشت ما خاکيان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکيان را

ای داور عرش آفرين
صورتگر فرش زمين
وی مالک ملک يقين

بايد به بام انديشه پويم هفت آسمانت را
يک يک ببينم انساب تو بر سيارگانت را

بايد سياحت کنم در زهره و در مشتری،
شايد که خورشيد افکند آنجا فروغ ديگری

تا مگر در آسمان
در دل آن اختران
ز آنچه می جويد بشر ذره ای يابم نشان

َشايد آنجا زندگی
دور از اين غوغا بود
معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود

جويای راز خلقتم هان ای خدای مهربان
با شهپر انديشه ها بر قله ی عرشم رسان

********************************

 

مثل تموم عالم حال منم خرابه
مثله تموم بخت ها بخت منم تو خوابه
سنگ صبورم اینجا
طا قت غم نداره
طا قت اینکه پیشش گریه کنم نداره
حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه
داد می زنم که ساقی می خونه بی شرابه

یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست
اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده بجز جدایی هیچی به من نداده

*********************
منم ان موج بی آرام و سر کش
که سرگردان به در یای فریبم
مرا د یگر رفیق و همدمی نیست
به شهر نا بساما نی غریبم
با غرور و با شتاب در سینه ی نرم آب د یو ا نه می خزیدم
در غا یت خود خواهی در ا نبوه سیاهی جز خود نمی شنیدم
خروشان و بسته چشم ، با کوله باری از خشم
می رفتم از خشم خود ،د نیا ویرانه سازم
در دفتر زندگی از خود افسانه سازم
اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود ا ندیشه ای جز فکر ویرا نگری
غافل من از افسا نه طوفان ساحل بودم
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
پیچیده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تار و پودم
در لحظه های وا پسین پیک اجل آمد مرا افتادم و از پا نشستم
بیداد طوفان آ نچنان بر سنگ ساحل زد مرا ، چون شیشه ای در هم شکستم
گفتم به خود ای موج سر گردان که آخر
بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی
حاصل چه بود از آن غرور بی دلیلت
آخر به دست صخره ی ساحل شکستی
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
 
 
روحش شاد