
درود بر تو ،ای مظهر بلافصل حقیقت عریان وبی تاب....
ای خصم آشتی ناپذیر ظلمت خواب آفرین...
ای خدای روشنائیهای بیخواب:
درود بر تو ای آفتاب...!!!
من ،که بنام یک بنده ی فراموش شده این نامه را به تو مینویسم،نه
ستایشگر افسون ستاره های سر گردانم...نه مفتون عشوه گریهای
عشق مهتاب من یکی از فرزندان توام...یکی از فرزندان سرگشته ی
انوار سو گشته ی تو ...ای آفتاب من ،سالها ی سال بدون آنکه روح تو
خبردار باشد،تو را دیوانه وار پرستیده ام...پرستیده ام برای اینکه پستی
برخی از بندگان ناخلف خداهمه ستایشگر تیره دل تیرگی را،باهستی تردید
ناپذیر تو سنجیده ام .پرستیده ام برای اینکه عظمت خلل ناپذیر آفرینش
را در بیکران عظمت تو دیده ام..
وامروز...از تو که طی قرون بیشمار،بر حسب سخاوت خدائیت،هیچ انسانی
را محروم نساختهای از تو که درمقابل هیچ رعدی،هیچ طوفانی،هر چندهم
دهشت انگیز ومرگبار،رنگ نباخته ای
می خواهم و دیوانه وارمیخواهم که بر همه،هر جا که طی این نامه یاداور
شده ام،تا پایان همه ی زندگیها،همه ی پدیده های زنده بیدریغ بتابی....
بر خارهای گل ندیده ی همه ی گورهای بی سنگ
بر نشاط تصادفی همه ی خانوانده های دلتنگ
بر عظمت مردانگی همه ی مردان یک رنگ
بر تلاش بی نتیجه همه ی توبه کاران
برخلوت جیبهای خالی از پول بیکاران
باستغاثه بهتر از گناه همه ی گناهکاران
بر سرشک دیده ی همه ی میخواران
بدعای شب محتاج همه ی تیره روزها
بسیاهی نان بی پنیر همه ی فقیر ها
بر دکه رطوبت زده ی همه ی پینه دوزها
بر خندهای کاذب هر سراب
بتاب....ای آفتاب،بتاب...
بر زمین وزمان وطبیعت تخیلی همه ی انها که بخاطر یک تولد غلط
به یک بیماری تصادفی کورند....
بر پیراهه زندگی سر سام آفرین همه فرزندانی که بخاطر فراموشی
شهد شیر مادر،از محبت مادر فرسنگها دورند..
بر سیاهی لباس همه مادران عزادار بخاطر شیونشان برمزار جگر
گوشه ی نا کام....
بر اشک حسرت بار هرچه عشق ناکام است....وهر چه دیده ی بی خواب.....
بتاب ای مظهر محبت الهی..بتاب،ای آفتاب
بر اشعار نسروده ی شعرای دیوانه...بر تبه کاری خویشان سخن چین و کج
اندیشی که دورترین نزدیکان برای هر قوم و خویشند
بلبخند دردمندها؟...به هوس چمنها در سپیده دم عشق..به ژاله ها با اشکهای
سر گشته ی ناله های شبگیر.....بعشق مسخ شده ی همه ی دختران پیر..
که نه نانشان نان است نه آبشان آب...نه خوابشان خواب....
بتاب ای پیر همیشه جوان زمانه بتاب ای آفتاب.......
بر بدبختی وصف ناپذیر همه ی پدرانی که هرگز دستهایشان آنقدر پر نبوده
که در خانه رابا پشت باز کنند....
بر دربدری گمراهان از یاد رفته ای چون من که هرگز سعادت این را نداشته
اندکه راه زندگی گمراهشان را دوباره آغاز کنند.....
بر راحتی فکر همه ی آن بندگان خدا که هر جرعه آبشان انگیزه یک سجده
است،هر لقمه نانشان منبع یک سپاس.....
بر ناله های غریب..هر احساس ناشناسی....بر سرشک حقیقت..
بر خنده ی شراب..بتاب ای آفتاب...
هر گاه حتی یک لحظه در عمر کوتاه خودم لیاقت آن را داشته باشم که
در پیشگاه پروردگارزانو بر زمین زنم ،از او از صمیم قلب محنت زده ام
خواهم خواست که سایه تو را هرگزاز سر بندگانش کم نکند در خاتمه
استدعا میکنم سلام مرا بماه برسان واز او بخواه که نور بیشتری از تو بگیرد..
اخه شبها خیلی تاریکند.....
(کارو)