عشق بدلی

تو این چند وقت به هر وبلاگی سر زدم همه از درد و غم نوشته بودند

همه از عاشقی و بی وفایی ،همه داشتند از جدایی حرف میزدند از

اینکه باید بگذرند......ما شنیده بودیم اونایی که مجنون میشدند اونایی

که دل به یاری دادندو دلبری نبود....اونایی که غم هجران را میکشیدند

به نوعی سر به بیابون میگذاشتند تا در تنهایی خودشون تسکین یابند

میگفتند فلانی عاشق شدو هزاران افسانه میساختند ......حالا همه ی

ما دم از عشق میزنیم همه از خوبی همه از بد نامردی همه از یک رنگی

دوغ همه ی ما شیرنه ،.....پس چرا از صد نفر ۹۹نفر داره از بی وفایی و

نامردی و غیره و غیره .......مینالند؟ایا ما واقعا داریم به خودمون دروغ میگیم؟؟

ایا ما زبانمان با دلمان یکی نیست؟؟....آیا همه چیز قدیمی شده؟؟............

بابا مگه این قلب ۲۵۰ گرمی چیه که تا حالا اونو به ۲۵۰ نفر بخشیدی؟؟؟

نه خداییش یا ما داریم یه جورایی دروغ میگیم یا اینکه لیلی و مجنونی

ویس و رامینی شیرین و فرهادی و.......... در میان نبود یا اگه هم بوده

نویسنده از زرد چوبه و کاری و فلفل و پیاز داغ زیادی بهره برده...........

بابا به خدا من منفی نگر نیستم ولی مگه ما  به دنیا اومدیم که همش بنالیم

چرا؟..چرا بیشتر عشقهای ما اخرش شکسته و ناکامیه...شما میدونید چرا؟

 

حسرتی دوباره

خیلی سخته که بغض داشته باشی،اما نخوای کسی بفهمه....

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی.....

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی

دوستت نداره....خیلی سخته که....مگه نه ؟؟؟ به خدا سخته..

ش:.........بهت نمیگم که دوست داشتم،قسم میخورم تا آخر

این زندگی دوست خواهم داشت ،واینو بگم دل بند زده به ما نمیاد

چه بهتر که همیشه شکسته باشه......

حالا فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را

 

 

کوچک که بودم وقتی تو کوچه میدویدم و سکندری می خوردم و زمین میافتادم

اونی که ناظر بود میگفت: گریه نکن چاقوت و بردار..من هم درد را فراموش میکردم

و دنبال چاقو میگشتم،بزرگتر که شدم وقتی میخوردم زمین یارو با خنده میگفت

بزرگ بشی یادت میره.....دلم می خواست هرچه زودتر بزرگ بشم تا فراموش کنم

حالا که بزرگ شدم تا میخوام پا شم پشت پای دیگه ای میزنند...............

 

پی نوشت:نمیدونم دستها بی نمک شده اند یا واقعا دیگه نمکها شور نیستند

یا اینکه من حس چشایی خودم را از دست داده ام؟

 

نامه ی یک دختر زشت به خدا

 

خدایا گله دارم

 

(بنام تو برای تو)

 

پروردگارا..! این نامه را بنده ای بندگان تو بتو مینویسد که بدبختی بمفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند،بعظمت وعدالت تردید ناپذیرت سوگند،همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس بدختی میکنم که تصورش-حتی برای تو که تنها پناگاه تیره بختانی امکان پذیر نیست....... میدانی..خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زائیده یک امر تصادفی است...مگر زندگی جز ترادف تصادفات،چیز دیگری هم هست؟..نه،خدا بخدا نیست....بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش بارث برده بود،جوانی زیبا را خرید...

نتیجه ی این معامله وحشتناک،من بودم..بخت سیاه من حتی آنقدر بمن یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبائی پدرم باشد،هنگامی که در ۹سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم،بچشم خوددیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم...!!!سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی،همراه با دارائی خیلی از ثروتمندان،ثروت مادرم را هم برد،وهمراه با ثروت مادرم ،پدرم را.....تا آن زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم،زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود،که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان  آفریده بودی احساس تحقیر کنم..تنها هنگامی که فقر سایه نامیمون خود رابر چهره ی زشتم افکند،برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم...!! در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم ،چه شاگرد اول بدختی شب و روز سروکارم با کتاب بود،همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم،زهی خیال بیهوده......

دوران بلوغم بود،همه ی سلول های بدن درمانده ام از من،(من)و(احساسات)

متقابلی می خواستند ... دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان

هرچقدر هم وامانده،بطپد..نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم ان در زیردلم یک لرزش خفیف وسکر آور،وجودم را برقص آورد.......

می خواستم وازصمیم قلب آرزومیکردم که هر یک از طپش های قلبم انعکاس نال ی شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود...دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زائیده چهره نفرت انگیز من بود،جوانی از جوانان روزگار،دلم را میدید،ومیدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است،تا چه پایه میتواند دوست بدارد. ...در اینجا ،در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست دل ضاحب دلان را آشنائی نیست......!!!!

برغم آرزوئی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت،نه دلی بخاطر تنهائی دلم گریست....تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبهابخاطر

آرامش دلم،چقدر دلم را گول زده ام،همه شب،هرشب باو بدل بیکسم قول میدادم که فردا ...مونسی برایش خواهم یافت....وهر روز ،همه روز به امید پیدا کردن قلبی آشنا،نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود....

آه....ای سرنوشت البار....ای زندگی مطرود..؟؟

در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم ،هر کجا بودم این زمزمه ی خانمانسوز بگوشم رسید:::دختر خوبی است ...بی نهایت خوب،اما .......

افسوس....که زیبا نیست ،هیچ زیبا نیست....تنها تو میدانی خدا،که شنیدن اینچنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبائی محروم است چقدر تحمل ناپذیروشکننده است......هیجده ساله بودم تحصیلاتم بپایان رسید بیشتر از ان نمی توانستم بتحصیلاتم ادامه دهم ونه میل داشتم اینکار را بکنم مادرم میل داشت هر چه زودتر تکلیف اینده  من تعیین شود آینده؟؟کدام آینده؟مشتی موی کز کرده با دستانی نازک یک بینی پهن تو سر خورده با دو دیده ی لوچوقلبی

گرسنه در سینه ای مطرود وتهی و یک زندگی هیچ و پوچ ،چه آینده ای میتوانسته داشته باشه؟؟؟جز حسرت سینه سوز ..عزلت شباب شکن..اشک..

اشک پنهانی...

نگاههای نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخانهایم را آب میکرد،هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم... اما مگر با خواستن دلم بود؟.

قابل ترحم بودم. علتش هم خیلی یاده بود نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم .. و نه .. آه ! خدادندا ! در باره زیبایی دیگر چه بگویم !

***

با خاطری نگران، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم.. چه شبها که در دوزخ دانته هاج و واج ماندم و سوختم . و در عزای مرگ جانخراش ( گوریو )ی واژگونبخت ، چه فلسفه های وحشتناک که در باره کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از ( چرم ساغری ) بالزاک انداختم....با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته هم پیاله شدم،در اطاق ماتمزده ام چه ساعتها که بخاطر قهرمان(اطاق شماره6)چخوف گریستم..مدتها(دیکنز)دوش بدوش

(داستایوسکی)دل درهمشکسته ام رابا آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان کباب کردند..و پهلوانان نام آفرین(کافکا)آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند

خداوندا..!!!دیگر چه بگویم چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یکطرف وپیداکردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم...تا اینکه.....یکبار احساس استخان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد یکوقت عملا دیدم که پیرمیشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی آب وعلف زندگی سرسام گرفته ام پیدا نیست.....!!!

تنفر شدیدی نسبت بهر چه شاعر است و نویسنده است در من بوجود آمد،چون یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف که ظاهرا خدای معنویات هستند هرگز صمیمانه درباره  تیربختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبائی ظاهر است نگریسته اند،هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من شده باشند.واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند پایه اش بر اساس ترحم بوده نه محبت....ترحم.....ترحم....!!!!

آری خداوندا قلب هیچکس نباید بخاطر من بخاطر قلب من بطپد خداوندا زن منهای زیبایی چیست؟ من چیستم؟ در حیرتم ..پروردگارا مگر هنگام آمدن من، این حقیقت برای تو آشکار نبود؟؟مرا چرا آفریدی؟ برای چه؟؟؟

برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت وقدرت زیبائی؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز (زشتی) این منبع تیر بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟؟پروردگارا،من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت از توان من خارج است....من همین امشب به آستان تو برمیگردم تا در ساختمانم تجدید نظر کنی،این سینه ی خشک به درد من نمیخورد من پستان لازم دارم.....

یک جفت پستان سفید و بر جسته تا شکافشان بستر شهوت شبانه ی جوانان هوسران این دوران باشد..جوانانی که عظمت عشق را برغم صفای دل در برجستگی پستانها( و پاچه های مومزده و براق وپریشانی گیسهای بریده و صورتکهایی رنگین شده با مارک فرانسه جستجو میکنند).....من موی سرکش و پریشان می خواهم تا هریک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ،این فکر عمیق به درد من نمی خوردبچه درد میخورد؟؟ من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل بهرکس و ناکس ببازم ...پروردگارا..من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ..واین گناه من نیست ..مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش.....

 

بده ساقی شرابم ده ،شرابم

به بد مستی خرابم کن ،خرابم

چه باک ار پخش گشتم بر تن خاک

مگر من به زنور آفتابم؟....

 

 

( کارو)

نامه ای به آفتاب

خرس =اشک

 

درود بر تو ،ای مظهر بلافصل حقیقت عریان وبی تاب....

ای خصم آشتی ناپذیر ظلمت خواب آفرین...

ای خدای روشنائیهای بیخواب:

درود بر تو ای آفتاب...!!!

من ،که بنام یک بنده ی فراموش شده این نامه را به تو مینویسم،نه

ستایشگر افسون ستاره های سر گردانم...نه مفتون عشوه گریهای

 عشق مهتاب من یکی از فرزندان توام...یکی از فرزندان سرگشته ی

 انوار سو گشته ی تو ...ای آفتاب من ،سالها ی سال بدون آنکه روح تو

خبردار باشد،تو را دیوانه وار پرستیده ام...پرستیده ام برای اینکه پستی

 برخی از بندگان ناخلف خداهمه ستایشگر تیره دل تیرگی را،باهستی تردید

ناپذیر تو سنجیده ام .پرستیده ام برای اینکه عظمت خلل ناپذیر آفرینش

را در بیکران عظمت تو دیده ام..

وامروز...از تو که طی قرون بیشمار،بر حسب سخاوت خدائیت،هیچ انسانی

را محروم نساختهای از تو که درمقابل هیچ رعدی،هیچ طوفانی،هر چندهم

دهشت انگیز ومرگبار،رنگ نباخته ای

 می خواهم و دیوانه وارمیخواهم که بر همه،هر جا که طی این نامه یاداور

 شده ام،تا پایان همه ی زندگیها،همه ی پدیده های زنده بیدریغ بتابی....

بر خارهای گل ندیده ی همه ی گورهای بی سنگ

بر نشاط تصادفی همه ی خانوانده های دلتنگ

بر عظمت مردانگی همه ی مردان یک رنگ

بر تلاش بی نتیجه همه ی توبه کاران

برخلوت جیبهای خالی از پول بیکاران

باستغاثه بهتر از گناه همه ی گناهکاران

بر سرشک دیده ی همه ی میخواران

بدعای شب محتاج همه ی تیره روزها

بسیاهی نان بی پنیر همه ی فقیر ها

بر دکه رطوبت زده ی همه ی پینه دوزها

بر خندهای کاذب هر سراب

بتاب....ای آفتاب،بتاب...

بر زمین وزمان وطبیعت تخیلی همه ی انها که بخاطر یک تولد غلط

به یک بیماری تصادفی کورند....

بر پیراهه زندگی سر سام آفرین همه فرزندانی که بخاطر فراموشی

 شهد شیر مادر،از محبت مادر فرسنگها دورند..

بر سیاهی لباس همه مادران عزادار بخاطر شیونشان برمزار جگر

گوشه ی نا کام....

بر اشک حسرت بار هرچه عشق ناکام است....وهر چه دیده ی بی خواب.....

بتاب ای مظهر محبت الهی..بتاب،ای آفتاب

بر اشعار نسروده ی شعرای دیوانه...بر تبه کاری خویشان سخن چین و کج

 اندیشی که دورترین نزدیکان برای هر قوم و خویشند

بلبخند دردمندها؟...به هوس چمنها در سپیده دم عشق..به ژاله ها با اشکهای

 سر گشته ی ناله های شبگیر.....بعشق مسخ شده ی همه ی دختران پیر..

که نه نانشان نان است نه آبشان آب...نه خوابشان خواب....

بتاب ای پیر همیشه جوان زمانه بتاب ای آفتاب.......

بر بدبختی وصف ناپذیر همه ی پدرانی که هرگز دستهایشان آنقدر پر نبوده

 که در خانه رابا پشت باز کنند....

بر دربدری گمراهان از یاد رفته ای چون من که هرگز سعادت این را نداشته

اندکه راه زندگی گمراهشان را دوباره آغاز کنند.....

بر راحتی فکر همه ی آن بندگان خدا که هر جرعه آبشان انگیزه یک سجده

است،هر لقمه نانشان منبع یک سپاس.....

بر ناله های غریب..هر احساس ناشناسی....بر سرشک حقیقت..

بر خنده ی شراب..بتاب ای آفتاب...

هر گاه حتی یک لحظه در عمر کوتاه خودم لیاقت آن را داشته باشم که

 در پیشگاه پروردگارزانو بر زمین زنم ،از او از صمیم قلب محنت زده ام

 خواهم خواست که سایه تو را هرگزاز سر بندگانش کم نکند در خاتمه

 استدعا میکنم سلام مرا بماه برسان واز او بخواه که نور بیشتری از تو بگیرد..

اخه شبها خیلی تاریکند.....

 

(کارو)

از همون ره که اومدی برگرد

چه میگویی ؟؟ وفاداری همین بود؟

وه چه خوب آمدی صفا کردی

چه عجب شد که یاد ما کردی؟

ای بسا آرزوت میکردم

خوب شد آمدی صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دمید

که تو امروز یاد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی

که تفقد به بینوا کردی؟

شب مگر خواب تازه ی دیدی

که سحر یاد آشنا کردی؟

بیوفایی مگر چه عیبی داشت

که پشیمان شدی وفا کردی؟

هیچ دانی که اندرین مدت

از فراقت به ما چها کردی؟

با تو هیچ آشتی نخواهم کرد

از همان ره که امدی برگرد...!!!!

(ایرج میرزا)