آسمان به من چه گفت؟؟
هر چه کردم که گذشت،هر چه کردم همه به خاطر تو بود،بله بخاطر تو
به خاطر تو همه کار کردم همه جا جستم همه جا رفتم همه جا خوردم
تن به هر کاری دادم تا که تو خوش باشی وبه خواسته ات برسی ......
خودت شاهد بودی دیگه نمیتونی انکار کنی نمیتونی اشکهای چشمان
را نمیتونی عذاب وجدان را فراموش کنی .......نمی تونی نادیده بگیری
که به خاطر تو لعنتی چی کشیدم.......و در اون شب به من گفتند که تو
را به محکمه ی اسمان ببرم واین بار من از تو خواستم که حرف بزنی اعتراف
کنی به اسمان بگی که با من چکار کردی همراه من اومدی شب بود و
سکوت وتنهاصدایی که به گوش میرسید زوزه کشیدن چرخ ماشینی بود
که عرض خیابان را طی میکرد ،من به تو گفتم با اسمان حرف بزن ولی
تو فقط سکوت کردی فقط یکبار حرف زدی اون این بود که گفتی هوا سرده
پهنای اسمان را با تمام ستارگان قشنگ و زیبا دید میزدم ولی این بار
نگذاشتم لذتی ببری اون شب انگار با همه ی شبها ی خدا فرق میکرد
ایقد نگاه کردم ولی تو حرف نزدی میدونم روی حرف زدن نداشتی
ولی اسمان فهمید که چه می خوای ......از نگاهش فهمیدم که چه
میگه چهره اش پر از خشم بود ترس از کرده ها ونکرده ها سراسر
وجودم را فرا گرفته بود ولی چشمک ستاره ها چیزی دیگری به من
گفتند یعنی امید داشته باش به من گفت: فقط در یک کلام گفت :
هزارن بار به خاطر دل شکستی یک بار هم به خاطرمن بشکن.....
چشمانم سیاهی رفت ترس از اتش دوزخ بخار غلیظی در وجود
درست کردچشمانم را بر هم گذاشتم و دانه های زلالی سرازیر
شدند و گونه هایم را نوازش دادند

زدست دیده و دل هردو فریاد
هرانچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان...چراغ بیار و یک دریچه که از آن.. به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم