|
عاشقی به ما نیومد |
|
|
برخاک بخواب نازنین تختی نیست
اواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست + نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 1:25 توسط باشوخان |
وقتی روزهای به هدر رفته ام یادم میاد وقتی به فکر اون همه سادگی خودم وقتی بیاد اون همه باری که به دوشم نهادند میفتم از خودم چندشم میاد............ میگند ماری ده سال عاشق یک شیلنگ بود قابل توجه خود خودددددددددددددددددت خوشبخت بودن یا بدبخت بودن به حرف نیست به اون لذتی است که انسان از زندگی میبرد به اون است که دلت خوش باشد...... عزت ز یاد + نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 16:55 توسط باشوخان |
بدون شرح دوست عزيزي كه اين كامنت را فرستادي از لطف شما سپاسگذارم ولي اين حرف را از من داشته باش كه الهه مرگ ترسو نيست وهر كجا كه برود از خودش يه اد رسي اميلي تلفني نشونه اي از خودش به جا مي ذاره مشتاق ديدار ................................................................. ارزش سلام هم نداری بلایی که سرت اومد نصف حقت بود اگر چه بعضی وقتا دلم واسه ان دختر می سوزه اما درس عبرتی بشه واسه دیگرون که شماها لایق نیستین کسی واستون سنگی به سینه بزنه بدون پست تر از تو روی زمین ندیدم اینجا رو تازه پیدا کردم بازم میام سراغت میخوام بشم اله مرگ تو دوستان عزيز اگه اين يارو جون ما را گرفت مارا ببخشيد حللللللللللللللللللللللللللللللللاااااااااااااااااالمون كنيد عزت زياد + نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 15:47 توسط باشوخان |
سلام به همه ی شما دوستان خوبم فرا رسیدن سال نو را به همه ی هموطنان خودم تبریک میگویم امیدوارم که سالی پر از سلامتی و برکت در پیش رو داشته باشید کنار سفره ی هفت سین برای هم دیگه دعا کنید ما را هم فراموش نکنید نوروز بر شما پیروز باد + نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 16:44 توسط باشوخان |
سلام به همه ی دوستان خوبم دوست داشتم تمام حرفهایم را در این پست مینوشتم همه ی ناگفته هایم را ولی کسی توی زندگی من اومده که می خوام حرفهایم را دیگه فقط برای او بگویم تمام وقتم را می خوام برای او بذارم من از همه ی گذشته بیرون خواهم رفت همه ی گذشته را درون صندوقچه ای گذاشتم و بر روی اون قفل زدم از همه ی شما طلب بخشش دارم و امیدوارم که منو باتمام بدیهایی که داشتم حلال کنید از همه ی دوستانی که توی نت بودند چه وبلاگی و چه اونایی که چت می کردیم و چه اونایی که شماره داشتند و زنگ میزدند همین جا خدا حافظی میکنم امیدوارم یه روز با شریک زندگیم اینجا بیام و با شما حرف بزنم خدا نگهدار شما التماس دعا عزت زززززززززززززززززززززززززززززیاد + نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386 22:21 توسط باشوخان |
پیری آن نیست که از سر بزند موی سفید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است + نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386 9:7 توسط باشوخان |
با دعوت یکی از همکاران به منزل اونا رفتم همکارم زنگ خونه را فشار داد بعد کلید انداخت درب را باز کرد با یالله گفتن وارد وباصدای بلندی گفت خانم مهمان داریم او رفت تو ولی من پشت در موندم صبر کردم تا اجازه صادر بشه در همین حین پسر کوچلوش اومد جلوی در سلام کرد و به من دست داد مثه ادم بزرگا تعارفم کرد و گفت اقا بفرمائید تو، من به شوخی گفتم صبر کن تا بابات از مادرت اجازه بگیره، پسرک باباش را صدا کرد و گفت بابا اجازه گرفتی باباش هم خنده کنان گفت اری بیان تو.... وارد خونه که شدم یکراست رفتم سراغ بخاری دستامو گردم گردم و نشستم بعد از چند لحظه خانم خونه با یه سینی چای وارد شد چای را که خوردم بدنم گرم شد ،به دیوار خونه یه پوستر بود با یه طراحی خیلی جالب وشعری از فروغ روی ان نوشته بود اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان را ناپیداست..... از دوستم (میثم)سوال کردم این پوستر را شما گرفتی؟ دیدم چهره اش دگرگون شد... از سوال خودم پشیمون شدم گفتم ببخشید، میثم گفت اشکال نداره گفتم چرا ناراحت شدی گفت:بعدا برات میگم ولی دیدم که میثم اصلا حواسش به من نیست یه دونه میوه خوردم بعد گفتم اگه اجازه بدید من رفع مزاحمت کنم با اصرار زیادی که کردم زنگ زد اژانس و برایم ماشین گرفت اومدم خونه ولی قضیه ی پوستر را فراموش کرده بودم تا اینکه دیشب که شیفت بودم و میثم هم شیفت بود اومد کنارم و گفت سید می خوای جریان اون پوستر را برات تعریف کنم من با اشتیاق گفتم اره میثم گفت پس بیا محل کار من من گفتم خوب همین جا بگو او گفت نه اونجا کسی نیست بیا اونجا منهم قبول کردم گفتم تو برو من سر موقع میام... بعد از نیم ساعت رفتم کنار میثم گفتم من سراپا گوشم یالا بگو سیگاری که دستش بود یه پک خیلی عمیق یهیش زد و انداختش دور دود سیگار را اروم اروم از ریه اش خارج کرد و یه اه سرد کشید و اینجور شروع به تعریف کرد.... من هشت سال پیش عاشق دختری شدم وهم دیگه را خیلی دوست داشتیم یه روز به دختره گفتم میخوام بیام خواستگاری با مادرت اینا بگو من هم جریان را به خانواده ام گفتم ولی از شانس بد ما هر دوخانواده مخالفت کردند و گفتند هنوز زوده من همون سال دیپلم گرفتم وبدون اینکه کنکور بدم برای کادر قرار دادی 5ساله ی سپاه ثبت نام کردم و قبول شدم ما را جهت اموزشی به شیراز فرستاند به پادگان علی ابن ابی طالب پیش از اینکه مارا اعزام کنند برای پابوس امام رضا به مشهد رفتم واز اونجا یه حلقه گرفتم برای فهیمه وقتی که برگشتم حلقه را به فهیمه دادم که اونو انگشتش کنه و او هم برای من یه کادو گرفت که اون پوستر همراهش بود..... به شیراز رفتیم و مدت 3ماه اونجا دوره میدیدم وروزی سه بار با فهیمه تلفنی حرف میزدم تا اینکه یه روز به من گفت یه خواستگار سمج پیدا شده وخانواده ام هم قبول کردند که با او ازدواج کنم من هم قول دادم که با اولین فرصت مرخصی بگیرم و بیام مدت یک هفته فهیمه زنگ نزد ومن هم هرچی تماس میگرفتم کسی جواب نمیداد تا اینکه یه روز فهیمه زنگ و گفت با حالت گریه گفت اگه تا فردا ظهر تونستی خودتو برسونی منو میبینی همین را گفت و گوشی را قطع کرد.... دلشوره ی عجیبی داشتم رفتم پیش فرمانده و گفتم 48 ساعت مرخصی می خوام او گفت نمیشه و من حق ندارم مرخصی به نیروی اموزشی بدم باید صبر کنی تا سرهنگ بیاد هرچه التماس کردم ثمری نداشت ساعت 12 شب از زیر سیم خاردار فرار کردم و اومدم سر خیابون نزدیک به دوساعت دست بلند میکردم و کسی منو سوار نمی کرد پیاده راه افتادم طرف شیراز بین راه یه الاغ دیدم سوار الاغ شدم و ساعت چهارونیم صبح رسیدم دروازه قران اونجا 3تا ماشین بود رفتم کنارشون و گفتم من پول زیادی همراه ندارم ولی کار واجبی دارم بیاد سریع خودمو برسونم یکی از اونا مردی کرد و گفت من 17 تومان تو را دربست میبرم قبول کردمو سوار شدم وقتی رسیدم خونه خواهرم به من گفت که فهیمه عروسی کرد اتیش گرفتم گفتم کی؟؟ خواهرم گریه کنان گفت الان هم تو بیمارستانه گفتم چرا بیمارستان؟...... گفت همون شبی که عروسی کرد بنزین موتور را خالی کرد و به خودش ریخت و خودشو اتیش زد، یه لحظه گیج شدم و همه جا تاریک شد وقتی به خودم اومدم سریع خودمو به بیمارستان رسوندم اولین کسی را که دیدم مادر فهیمه بود، می خواستم گلوشو بگیرم و خفش کنم، زبونم تو دهنم نمی چرخید حرف بزنم به زحمت گفتم کجاست؟ مادرش گریه کنان گفت:تو اون اتاقه، دکترا میگند زنده نمیمونه برو نیگاش کن رفتم پشت در ولی نمیتونستم وارد بشم به خودم جرات دادم و وارد شدم صداش کردم سرشو بالا گرفت خواست بلند بشه اما نتونست با کلماتی بریده بریده گفت اخر اومدی........ همون حلقه ای که از مشهد براش گرفته بودم از انگشتش بیرون اورد و گذاشت کف دستم اهی کشید و.........نفسش برای همیشه بند اومد........ وقتی به اینجا رسید قلبم داشت میگرفت سریع رفتم که جای خلوتی پیدا کنم و بغضم و بترکونم ولی دنبالم اومد و گفت بگذار ادمه بدم ولی من قبول نکردم و گفتم باشه برای بعد .. در اخر گفت تنها روزی که من شاد هستم عصر پنج شنبه است میرم کنارش و بهاش درد دل میکنم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ................... اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگر به پایان داشتن زیباستنیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 1:3 توسط باشوخان |
هزاران نفر برای امدن باران دعا کردند
غافل از اینکه خدا با کودکی است
که چکمه هایش سوراخ است
پی نوشت:نمی دانم سرنوشتم چیست؟...وروزگار مرا به کجا می کشاند + نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 23:34 توسط باشوخان |
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 0:26 توسط باشوخان |
اینجا ته خط است
اینجا غربت است اینجا همون بن بست منه اینجا غروبش زجراورترین لحظه ها را برای من به ارمغان می اورد اینجا نقطه ای از ایران است ولی برای من از تمام غربت ها غریب تر است اینجا نه طلوع خورشید ونه هم اسمان پر از ستاره اش منو خوشنود نمیکنه مردم اینجا فارسی را با لحجه ای غلیظ تکلم میکنند که بیشتر واژه هایش برای من نامفهوم است....... اینجا شکوفه های مریم بیقدر تر از خار بیابانند.... من اینجا خواهم ماند وتمام احساساتم را درزیر ماسه های کویری دفن خواهم کرد..... خسته ام و غمی سنگین روی دلم پشت پلک هایم دریای اشکی است وشونه ای ندارم برای ریختن انها اینجا غربت است اینجا من خوام پوسید...... + نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386 12:23 توسط باشوخان |
|
| ||||||